اکتبر 10, 2008
می توانید خلاصه ای از کتاب “کالبد شکافی چهار انقلاب” اثر کلاسیک کرین برینتون را در صفحۀ خلاصۀ کتاب پیدا کنید. این اثر که ترجمۀ محسن ثلاثی است، از ابتدای نگارش تا به امروز بارها و به زبان های مختلف ترجمه و چاپ شده است.
زمانی که ثلاثی این کتاب را در سال1363ترجمه می کند نسخه ای را برای مهندس بازرگان می فرستد. بازرگان می بایست با بخشی از اثر همذات پنداری زیادی کرده باشد که در کتاب “انقلاب ایران در دو حرکت” می نویسد: ” اگر [این کتاب را] قبل از تدوین “انقلاب ایران در دو حرکت” خوانده بودم ،استفاده و استناد هایی در متن می کردم”(بازرگان ،1363 ، 205). او در پایان کتاب هم خلاصه ای از این اثر ارائه می کند.
البته بسیاری از ایده های این اثر قدیمی شده اند و امروزه چندان مورد توجه نیستند. به علاوه اینکه نقد های جدی ای به دیدگاه او وارد است. زمانی که کتاب را قبل تر ها مطالعه کرده بودم به نکتۀ طنزی برخوردم. ماجرا این بود که در همان فصول اول، او در بیان بی طرفی علمی خود می گوید؛ وقتی به عنوان جامعه شناس از مائو یا کاسترو صحبت می کنیم آنها را توجیه نمی کنیم. چون “شناختن به معنای چشم پوشی کردن از گناهان نیست.” و بعد از آن به طرز جالبی مطالعه بر روی این دو رهبر انقلابات را به مطالعه بر روی پشه ی تب زرد تشبیه می کند! یعنی ما در زمان مطالعه بر روی مائو و کاسترو همان قدر بی طرفیم که وقتی پشۀ زرد را مطالعه می کنیم! این جملاتش من را به یاد داستان آن کشیش مسیحی می اندازد که در جلسۀ گفتگوی ادیان و در محضر عالمان یهودی و مسلمان و بودایی می گفت : بردران! بیایید با کنار گذاشتن منازعات، بی طرفی و با دیدی باز و حق طلبانه بیاندیشیم که “چرا مسیحیت بهترین دین است؟!” : )
رگه های اتنوسنتریسم افسار گسیخته در این بیانش مشهود است. در هر حال علت تلخیص، کلاسیک بودن کتاب بود و نه بیش از این.
اکتبر 3, 2008
در قسمت صفحه های “کلمه”، صفحه ی دیگری باز کرده ام و اسمش را “روزنامه نوشت ها” گذاشته ام. می خواهم در این صفحه تمام مطالبی که در روزنامه ها چاپ کرده ام را به صورت پی دی اف قرار دهم. فعلاً فقط یک گزارش و یک ترجمه را قرار داده ام. که هر دو در سال 1386 و هر دو در روزنامه ی ایران چاپ شده اند و همچنین هر دو را قبلاً در همین سایت خوانده اید. تا آنجایی که جستجو کردم فقط این دو متن در اینترنت موجود بودند. باقی مطالب را به زودی اسکن می کنم و در سایت قرار می دهم. باقی مطالب را از سال 1381 در روزنامه های جام جم ، همشهری و شرق نوشته ام.
سپتامبر 25, 2008

آخر سال تحصیلی قبل یک روز داخل نمازخانۀ کوچک دانشکده بودم. رفتم که کفش هایم را بپوشم. حاج آقا اکبری کنار در نمازخانه داشتند با یکی از بچه ها صحبت می کردند. یک دفعه به من نگاه کردند و گفتند : حاجی ، عمره می ری؟ مبهوت ماندم. گفتم : اگر می شد می رفتم. همینطوری جور شد که بروم عمره. همۀ داستان هم این بود که همۀ کسانی که ثبت نام کرده بودند انصراف داده بودند و دو روز هم بیشتر تا پایان وقت ثبت نام باقی نمانده بود. حاج آقا اکبری مسبب خیر شد و چه خیری!
از وقتی که وارد دانشکده شده ام هر سال مسئول نهاد دانشکده عوض شده است. حتی سه سال هم، هر ترم یک مسئول داشتیم. حاج آقا اکبری از معدود مسئولینی است که بیشتر از چهار ترم –به طور متوالی- مسئولیت نهاد رهبری دانشکده را داشتند و البته بهترین مسئولی بودند که دانشکده به خود دیده. کادر نهاد دانشکده در این دو سال سعی کرد این را بفهماند که کار مسئول نهاد رهبری دانشکده چیزی فرای پیش نماز شدن است. این مهر ماه با خبر عوض شدن محل خدمت حاج آقا شروع شد. این چند خط هم فقط برای سپاس از همۀ زحمات ایشان در این دو سال بود.
سپتامبر 21, 2008
این لینکستان فقط دو لینک را معرفی می کند. یکی عکس های زیبایی از مکه که توسط ساتیار امامی گرفته شده، دیگر شعری با مطلع “از کوله های کهنه غذا در می آوریم” !
سپتامبر 11, 2008
یا از خود بپرس سوالت چیست؟
این مطلب را برای ویژه نامۀ ورودی های جدید دانشگاه علامه نوشته ام:
این سخنش مشهور است که گفت :” اي مرد خارجي! تو اين لشكر را ميبيني، اين ميدان و تمام اسباب قدرت ما را، با اين حال تصور مكن كه من خوشحال هستم. چگونه ميتوانم خوشحال باشم؟ مشابه امواج خشمگيني كه با برخورد با صخرههاي بيحركت شكسته ميشوند، تمام كوششهاي شجاعانه من با برخورد با چماق دستان روسي بياثر ميماند.”(1)
این سخن عباس میرزا است با نمایندۀ ناپلئون. پسر دوم فتحعلی شاه که جوانی است بیست ساله با قدی متوسط و “داراي چشمان درشت و نگاهي نافذ با چهرهاي گشاده، ابرواني كماني. بيني او قوسي دارد كه در تلألو دندانهاي سپيد و محاسن سياهش، شكوهي خاص به سيماي با هيبتش ميبخشد”(2) .
(دنباله…)
سپتامبر 2, 2008
چون است حال بستان ای باد نو بهاری /کز بلبلان بر آمد فریاد بی قراری
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت / تو در میان گل ها چون گل میان خاری
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را /کین عمر طی نمودی اندر امیدواری
شب نیمه ی شعبان باشد ، شب احیا باشد ، کفن به تن کنیم ،سر ها را پایین بیاندازیم ،از مروه برویم به سمت صفا و از آنجا وارد صحن اصلی مسجد الحرام شویم ، روحانی کاروان که فریاد زد الله اکبر سر را بالا بیاوریم و کعبه ای را ببینیم که ماه شب چهارده ، تمام ،در آسمانش است و سجده کنیم و تا سحر، شب احیا را به اعمال عمره بگذرانیم و …همسفر یادت هست؟
شبی که هم شب احیا باشد هم شب ولادت امام عصر (عج) با ذکر “یا ابا صالح” مُحرم شویم. امید داشتیم که همان صبح ،صبح جمعه ی آخر باشد… موتزراً کفنی ،شاهراً سیفی! همسفر یادت هست؟ امیدمان باز نا امید شد و دیدی صبح سحر چشممان به خورشید مکه بود؟ مگر در عمرمان چند صبح جمعه را کنار کعبه می گذرانیدیم؟ عمری دگر بباید بعد از وفات ما را /کین عمر طی نمودی اندر امیدواری …کین عمر طی نمودی …اندر امیدواری …اندر امیدواری! همسفر یادت هست؟
آگوست 24, 2008
عرب ها در موقع طواف قرآن می خوانند. فکر کنم زن های لبنانی هستند اینها که قرآن به دست و در حالی که از رویش می خوانند طواف می کنند : ربنا انک من تدخل النار فقد اخزیته و ما للظالمین من انصار (آل عمران /192) .بنگلادشی ها می گویند :” ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار “. البته “ق” در “قنا” را “گ” می گویند. ایرانی ها و اندونزیایی ها کاروانی طواف می کنند. مخصوصاً ایرانی ها که یکی در جلو می خواند و باقی تکرار می کنند : مولای یا مولای ، انت الباقی و انا الفانی و هل یرحم الفانی الا الباقی ، مولای یا مولای … !
طواف که می کنم از کنار همه شان رد می شوم. هر چند قدم با یکی شانم. صدای هر کدام که غالب شد با او تکرار می کنم :مولای یا مولای … من تدخل النار فقد اخزیته و ما للظالمین من انصار …فگنا عذاب النار … مولای یا مولای …!
آگوست 8, 2008
این وبلاگ از امروز 18 مرداد 1387 به مدت دو هفته به روز نخواهد شد. صاحب این وبلاگ در طول این مدت در سفر خواهد بود.
صاحب این وبلاگ نمی داند بین الحرمین مدینه هم مانند بین الحرمین کربلا است ، که شب و روزش را دوست بداری و پیر و جوانش را ؟ یعنی مثل کربلا است که حتی دست فروش هایش را فرشته ببینی و بخواهی تمام اجناسشان را بخری تا تنها لبخند بزنند؟ آنجا هم جایی است که –مثل کربلا – صدای موسیقی حیات را می شنوی؟ صاحب این وبلاگ نمی داند هنوز در بقیع بوی فاطمه (ع) می آید؟ آنجا هم حتی سلفی ها را- که مثل دست فروش ها در بین الحرمین می ایستند- دوست خواهم داشت؟
رکن عراقی گوشه ی شمالی کعبه است که قبله ی اهل عراق است. رکن حجر الاسود هم گوشه ی شرقی کعبه است که طواف از آنجا آغاز می شود. هر چه حساب می کنم به این نتیجه می رسم که قبله ی ما در تمام عمر جایی بین این دو رکن بوده است. پس یادم باشد نمازی به سمت رکن یمانی بخوانم ،نمازی هم به سمت رکن شامی. باید به دنبال آن محل خالی خشت بر دیوار کعبه در میان رکن یمانی و شامی هم بگردم. شاید پیدایش کنم.
این همه نیست اِلا “رحمة من ربک ان فضله کان علیک کبیرا” ﴿سورۀ مبارکۀ اسراء-87﴾
آگوست 3, 2008
دکتر احمدنیا از من و هادی خواستند که به سوال یک دانشجو که به ایشان ای.میل زده بودند ،جواب بدهیم. مثل اینکه ایشان دانشجوی شیمی هستند و دارند به تغییر رشته و ادامۀ تحصیل در علوم انسانی فکر می کنند و سوالشان این است که : جامعه شناسی “دقیقا” راجع به چیست؟
جامعه شناسی حیطه ای است راجع به بسیاری از آنچه که مربوط به انسان و اجتماع است. کافی است به سایت دپارتمان های دانشگاه های مطرح دنیا بروید (مثلا دانشگاه نیویورک را پیشنهاد می دهم) و نگاهی به تخصص های اساتید بیاندازید. خواهید دید که حیطۀ مطالعۀ جامعه شناسی آنقدر وسیع است که گاه فکر می کنیم هیچ محدودۀ مشخصی ندارد- که همینطور هم هست.
مثلاً در جامعه شناسی حوزه ای هست به نام جامعه شناسی سیاسی. به نظر می رسد که همه می دانیم که این حوزه به چه می پردازد. اما در واقع آنچه ما در ابتدا فکر می کنیم ،با واقعیت تفاوت بسیاری دارد. جامعه شناسی سیاسی به نهاد های سیاسی مانند دولت و احزاب و صنوف و مانند آنها می پردازد. اما از سویی دیگر به جنبش های اجتماعی که در بطن جامعه جریان دارند و می خواهند تغییراتی ایجاد کنند نیز توجه دارد. جامعه شناسی سیاسی به تاریخ روابط سیاسی هم می پردازد. شکل گیری صور متفاوت حکومت ها و تأثیر آنها بر جامعه و تأثیر جوامع بر آنها و بسیاری چیز های دیگر هم محل مطالعۀ جامعه شناسی سیاسی است.
یا مثال دیگری می زنم ؛ حوزۀ مطالعاتی من “جامعه شناسی معرفت” است. این حوزۀ نسبتاً جدید التاسیس ،وسعت بی نظیری دارد که در بین خود جامعه شناسان هم زبانزد است. ایدۀ بنیانی این حوزه این است که هر اندیشه ای در بستر خاص اجتماعی رشد می کند. مثلاً می توان پرسید چرا فلسفه در یونان باستان ظهور کرد و نه در جای دیگر؟ این رشته بنا به مقتضیاتش هم مرتبط با فلسفه –مخصوصاً فلسفۀ علم است- و هم گاه با دیگر حوزه های جامعه شناسی. مثلاً سوال دیگری که ممکن است در این حوزه پرسیده شود این است که نازیسم در اروپا چگونه رشد کرد؟ نازیسم فرای یک حزب در آلمان هیتلری ،یک نوع ایدئولوژی سیاسی هم بود. بنا بر این ،سوال ما می تواند در هر دو حوزۀ جامعه شناسی معرفت و جامعه شناسی سیاسی مورد بررسی قرار گیرد.
همین مسأله را در مورد تمام حوزه های جامعه شناسی در نظر بگیرید. از جامعه شناسی خانواده ،تا روانشناسی اجتماعی ، از جامعه شناسی دین تا جامعه شناسی هنر و مانند این. می بینید که جامعه شناسی چه موضوعات و سوالات گسترده ای را پوشش داده و به چه میزان مرزهای مبهمی با دیگر رشته ها دارد. پس در نهایت باید گفت جامعه شناسی -در میان علوم انسانی- یکی از آن رشته های گستردۀ مطالعاتی است که به موضوعات انسانی -اجتماعی از زوایای متفاوت و متکثر می پردازد. نمی توان گفت که “دقیقاً” به چه چیز می پردازد. در تعیین موضوع برای جامعه شناسی نمی توان به “دقت” سخن گفت. بهترین راه برای اینکه ببینم جامعه شناسی چیست ،این است که وارد جامعه شناسی شویم. برای نقطۀ شروع شاید کتاب “جامعه شناسی” اثر آنتونی گیدنز یا کتاب “اندیشه های بنیادی در جامعه شناسی” اثر پیتر کیویستو (هر دو از نشر نی) مفید باشد.
گذشته از این ،به نظر می رسد یکی از مشکلات دانشجویانی که از رشته های فنی وارد علوم انسانی می شود این است که چندان با منطق علوم انسانی آشنا نیستند. منظورم این است که در این علوم به دنبال همان “قطعیت” و “دقتی” هستند که در رشته های فنی موجود بود. در حالی که در علوم انسانی ،”عدم قطعیت” ،خود، یک فضیلت است. همه چیز در اینجا مبهم است. امر مورد بررسی؛ انسان ها و افکار و اعمال اویند. پس باید گفت ما با مسائلی مواجهیم که به اندازۀ خود انسان پیچیده ،مبهم و تو در تو هستند. به جرأت می توان گفت که ما هنوز نمی دانیم که جامعه شناسی چیست؟ یا چه باید باشد؟ بلکه تنها حدود مبهمی از این حیطه را می شناسیم. بحث دربارۀ این که جامعه شناسی چیست؟ هنوز یکی از مباحث اصلی در این رشته است و هر دانشمندی خود تلقی جدیدی از این حیطه ارائه می دهد. تصور هم نمی شود که در آینده جامعه شناسان به وفاقی بر سر این تعریف برسند.
پیشنهاد من این است که اگر کسی می خواهد وارد رشته های علوم انسانی و علوم اجتماعی شود ،ابتداً و پیش از تعیین تکلیف در مورد رشتۀ مورد علاقه اش این را در نظر بگیرد که وارد فضایی پر از سوال و پر از ابهام می شود. پس “کسی که طاقت ابهام را ندارد در این وادی پای نگذارد!”
_________________________
مرتبط در کلمه : “ابهام“ ، “چگونه جامعه شناس شویم؟” و “خاص بودگی فرهنگ” !
جولای 28, 2008

تنها رمانی بود که پنج روزه خواندمش. رفته بودم سفر زیارتی و چون می دانستم بازگشتنی ،کلی کار سرم خراب می شود ،از پایان نامه تا مشق های ترم گذشته و مقدمات سفری دیگر و …، این شد که پنج روزه خواندمش.
رمان جدید رضا امیرخانی ،”بیوتن” ، رمان حرفه ای تری است از کارهای قبلی. خواندنش لذت داشت. گرچه بعضی اوقات کاربرد ناشیانۀ افکار و اصطلاحات “فردیدی” (و شبه هایدگری!) اذیت می کرد. اما من روح پیام داستان را فرای این صورت ها پسندیدم. یک جا نوشتم ؛ “داستان غربت همیشگی کسی که مانند ما در این شهرهای گچ و سیمان گیر کرده و آسمان کوچه هایش به بهانه ی عصر ارتباطات سیم کشی شده. پس درمیان سیمان و گچ، حتی کوچه اش آسمان ندارد.” غریب بیوتن (یا بی وطن) میان سیمان ها و انسان های سیمان شده اسیر است.
سیر حوادث داستان ،احتمالاً ، وامدار “بیگانۀ” کامو است. هم بیگانه بودن قهرمان و شخصیت پردازی “ارمیا” شبیه “مورسو” است و هم سیر حوادث داستان و بلایی که ساختار های این جامعه بر سر او می آورند.
با وجود این شباهت ها ،تفاوت در این است که مورسو بار سنگین بی معنایی را هستی شناسانه درک می کند. یعنی به کسی اعتراضی ندارد. “هستی” را بی معنا می بیند. در واقع عصیان می کند. فریاد می زند از این همه پوچی! در حالی که نگاه ارمیا عارفانه است ،او بی معنایی زندگی را هستی شناسانه نمی بیند. یعنی دیدش به دنیا این نیست ،اتفاقاً زندگی با معنا است. هر چه هست اعتراض به “ما کسبت ایدی الناس” است. در پس ِ اینها معنایی وجود دارد که عمیقاً درونی است.
گرچه هنوز نمی دانم امیرخانی این را از کجا آورده که “زبان زیر ساخت نحوه ی تفکر است”(*) و چگونه می توان این را با آن پیام عارفانه جمع زد؟ اما باز می توان این ها را به توصیف جالبش از بی رحمی دنیای فرا صنعتی ،فراموش کرد. علی الخصوص موسسه ی تحقیقات مذهبی نیوجرسی که دین را از بیرون، مانند یک پدیده ی اجتماعی مطالعه می کند و تنها در این بین به دنبال منفعت است.
بی بنیادی قیل و قال های مدرن را خوب نشان داده ،قیل و قال های علم ِ همه چیز دان ،انسان های با اطلاعات عمومی زیاد و فضاهایی که تنها می خواهند مدتی تو را سرگرم کنند تا گذر این زمان پوچ را نفهمی. نهاد های امروزین مانند مردمانش، مانند معماریش ،مانند هنرش ،مانند ادبیاتش و مانند، خصوصا،ً فلسفه اش سرشار از بی معنایی است. پشت این همه هم “هیچ” است. هیچ! کسی هست که بار سنگین کلمه ی “هیچ” را بر دوش بکشد؟ یا فریاد بزند : ما غرّک بِربِک الکریم ؟
___________________________
* یکی از جملات بیانگر این مضمون در صفحۀ 126 : “[…] البته همین هم تغییرات زبانی ارمیا در این مدت را می رساند و تغییر زیر ساخت های زبانی اش و به تبع آن تغییر در نحوۀ تفکر … .” / سوال من این است اگر اینگونه است ،پس چرا در آخر رمان می فهمیم که نحوۀ تفکر او عوض نشده بود؟